ترنج موبایل
کد خبر: ۱۰۰۵۲۱۹

خانه دیگر وجود ندارد؛ اودیسه نولان، اسطوره و فروپاشی حیات جمعی در قرن بیست‌ویکم

خانه دیگر وجود ندارد؛ اودیسه نولان، اسطوره و فروپاشی حیات جمعی در قرن بیست‌ویکم

شاید سینما هنوز بتواند جایی برای خیال‌پردازی جمعی باقی بماند. شاید تصویر بتواند آنچه را زبان از گفتنش ناتوان است، به ما نشان دهد. اما حتی این امید نیز لرزان است. زیرا سینما خود بخشی از همان تکرار اجباری شده است که ما را در خود نگه می‌دارد. اودیسه به خانه رسید و خانه را نیافت. ما نیز همچنان در راه‌ایم.

وقتی اودیسه پس از سال‌ها سرگردانی بالاخره به سواحل ایتاکا نزدیک می‌شود، چیزی در نگاهش هست که شبیه آرامش بازگشت نیست. او به خانه‌ای خیره شده که دیگر آن را نمی‌شناسد. این صحنه، شاید بیش از هر تصویر دیگری در فیلم نولان، حقیقت تلخ زمانه ما را فاش می‌کند: ما دیگر جایی برای برگشتن نداریم.

بیشتر خوانش‌هایی که تا امروز از اودیسه نولان نوشته شده، فیلم را به روایت ترومای جنگ یا سفر قهرمان برای التیام زخم‌های روحی فروکاهیده‌اند. این نگاه‌ها نادرست نیستند، اما ناکافی‌اند. آن‌ها فرد را می‌بینند و جمع را از دست می‌دهند. آنچه نولان در این اثر بزرگ انجام داده، چیزی فراتر از داستان یک مرد زخمی است. او اسطوره‌ای کهن را به آیینه ناخودآگاه جمعی قرن بیست‌ویکم تبدیل کرده است؛ قرنی که در آن اسطوره دیگر نمی‌تواند ما را به خانه برساند، چون خانه از بنیاد فرو ریخته است.

این نوشته می‌کوشد نشان دهد که اودیسه نولان، بیش از آنکه حماسه بازگشت باشد، حماسه ناتوانی ما در سکونت‌گزینی است. اسطوره اینجا نه راهنما، که بازمانده‌ای است از نظمی که دیگر وجود ندارد. و ما، همچون اودیسه، در میان لایه‌های انباشته‌شده خشونت و فراموشی، همچنان در حرکتیم بدون آنکه جایی برای رسیدن باقی مانده باشد.

در جهان هومر، اسطوره هنوز نفس می‌کشید. خدایان در کار بودند، مهمان‌نوازی قانون داشت، و خانه معنایی واقعی حمل می‌کرد. اودیسه هرچند رنج می‌کشید، اما می‌دانست که جایی هست که به آن تعلق دارد. نولان این اطمینان را از ما می‌گیرد.

در فیلم او، موجودات اسطوره‌ای دیگر آزمون یا یاری‌رسان نیستند. سیکلوپ، سیرن‌ها، سیرسه و کالیپسو به بازمانده‌هایی از یک نظم نمادین مرده تبدیل شده‌اند؛ صداهایی که از اعماق ناخودآگاه جمعی ما برمی‌خیزند و ما را به خود می‌خوانند، بی‌آنکه راهی نشان دهند. آتنا، که در روایت کهن راهنمای خردمند بود، اینجا به تصویری مزاحم و تکرارشونده بدل شده است. او ناگهان ظاهر می‌شود، چیزی می‌گوید یا نشان می‌دهد، و ناپدید می‌شود. گویی وجدان جمعی ماست که دیگر قدرت سازمان‌دهی ندارد و فقط می‌تواند ما را آزار دهد.

اسطوره در قرن بیست‌ویکم دیگر قادر نیست حیات جمعی بسازد. ما با لایه‌هایی از خشونت و فاجعه زندگی می‌کنیم که معنا تولید نمی‌کنند؛ فقط تکرار می‌شوند. جنگ‌های بی‌پایان، ویرانی‌های زیست‌محیطی، فروپاشی نهادها و احساس بی‌پناهی عمومی، همان هیولاهای مدرن‌اند که اودیسه با آن‌ها روبه‌رو می‌شود. تفاوت اینجاست که ما دیگر نمی‌دانیم چگونه باید با آن‌ها سخن بگوییم.

نولان همیشه با زمان بازی کرده است، اما در اودیسه این بازی به ساختار اصلی روایت بدل می‌شود. زمان خطی سفر قهرمان از هم می‌پاشد و جای خود را به زمانی رسوبی و لایه‌لایه می‌دهد. گذشته و حال روی هم می‌افتند. تروا هیچ‌گاه به پایان نمی‌رسد و ایتاکا هرگز به‌طور کامل آغاز نمی‌شود.

این ساختار، تصویر دقیقی از ناخودآگاه جمعی عصر ماست. ما دیگر تاریخی نداریم که بتوانیم آن را روایت کنیم و پشت سر بگذاریم. آنچه داریم، انباشتی از فاجعه‌هاست که روی هم تلنبار شده‌اند و هر لحظه ممکن است از زیر پایمان سر باز کنند. صحنه نزول به سرزمین مردگان در فیلم، بیش از آنکه مواجهه با سایه‌های شخصی باشد، غرق شدن در حافظه‌ای جمعی است که غیرقابل‌هضم باقی مانده. مردگان سخن می‌گویند، اما سخنشان به هیچ‌کس کمکی نمی‌کند. آن‌ها فقط حضور دارند؛ سنگین، خاموش و تکرارشونده.

ما دیگر سفر نمی‌کنیم. ما در حلقه‌ای از تکرار گیر کرده‌ایم. حرکت می‌کنیم، اما پیش نمی‌رویم. این همان وضعیت وجودی انسان معاصر است: سرگردانی بدون افق و سرانجام، بازگشت.

اودیسه به خانه می‌رسد. اما خانه دیگر وجود ندارد. دیوارها همان دیوارها هستند، پنه لوپه همان زن است، تلماکوس همان پسر، اما چیزی از میان رفته که دیگر بازنمی‌گردد. خانه از مکان فیزیکی و نمادین به یک فانتزی جمعی تبدیل شده؛ خیالی که هر بار به آن نزدیک می‌شویم، فرو می‌ریزد.

این نقطه اوج فیلم نولان است و در عین حال تلخ‌ترین حقیقتی که درباره زمانه ما می‌گوید. ما همگی در حال اودیسه هستیم. خانواده، جامعه، هویت، حتی خودِ مفهوم «خانه»، دیگر مکان سکونت نیستند. آن‌ها به تصاویری شبح‌وار تبدیل شده‌اند که ما را به سوی خود می‌کشند و همزمان از ما می‌گریزند.

ناتوانی در بازگشت، دیگر سرنوشت یک قهرمان نیست. وضعیت وجودی همه ماست. ما بی‌خانمان شده‌ایم، نه به این دلیل که خانه‌مان را از دست داده‌ایم، بلکه به این دلیل که دیگر نمی‌دانیم خانه چگونه ساخته می‌شود.

نولان با اودیسه نشان می‌دهد که تراژدی واقعی قرن بیست‌ویکم نه جنگ است و نه تروما. تراژدی این است که ما دیگر نمی‌توانیم حیات جمعی معناداری بسازیم. اسطوره از کار افتاده، زمان به انباشت بدل شده، و خانه ناممکن گشته است.

شاید سینما هنوز بتواند جایی برای خیال‌پردازی جمعی باقی بماند. شاید تصویر بتواند آنچه را زبان از گفتنش ناتوان است، به ما نشان دهد. اما حتی این امید نیز لرزان است. زیرا سینما خود بخشی از همان تکرار اجباری شده است که ما را در خود نگه می‌دارد. اودیسه به خانه رسید و خانه را نیافت. ما نیز همچنان در راه‌ایم.

نویسنده : علی بزم آمون
ارسال نظرات
خط داغ